تبليغاتX
دنیای پری کوچک

دنیای پری کوچک

با یک دنیا امید برگشتم...

اگه يه روز كسي كه عاشقش بودي بميره، وقتي بهش فكر مي كني، نمي ترسي؟
اينكه يه روز دستشو گرفتي، باهاش حرف زدي، توي چشماش نگاه مي كردي؛ نگاهِ يك مرده؛ دستي كه ديگه سرد شده؛ تني كه زير خاك دفن شده...
تو كجايي؟؟
يادت مياد كه ازت مي پرسيد باهاش مي موني؟
تو كه الان اينجايي، پيش مني، داري اينها رو مي خوني...
... يعني به همين زودي يادت رفت؟
مي گن كسي كه يك كار نا تموم داشته باشه، روحش تا مدتي سرگردون مي مونه. از كجا معلوم الان كنارت نباشه؟
دستشو گذاشته روي دستت و مي خواد حسّت كنه، اما تو عكس العملي نشون نمي دي.
از كجا معلوم توي اون كوچه ي تاريك، سر ساعت 5:45 منتظرت نباشه؟
جرات داري ببينيش؟
اصلاً حاضري دوباره توي تاريكي، تك و تنها از توي كوچه رد بشي؟
نمي ترسي؟

تو عاشقِ يك مرده اي...   اصلاً هنوزم عاشقشي؟ يا عشقتو براش سر قبرش جا گذاشتي؟
يا شايدم توي آگهي فوتش، توي روزنامه...؟؟
اگه بگم اين باد سردي كه مي وزه و به صورتت مي خوره، نشونه ي اينه كه اون الان اونجاست، چيكار مي كني؟
نمي ترسي؟
اون الان دانا تر از تو شده؛ بهش هنوزم دروغ مي گي؟ از چيزايي كه قبلاً بهش گفتي،
نمي ترسي؟
مي توني زندگي كني؟ يا تو هم دوست داري بميري؟
يادته به حرفش گوش ندادي؟ يادته سرش داد كشيدي؟ الان ناراحت نيستي؟
آخرين باري كه ديديش چطور؟
يادت مياد صورتش دقيقاً چه شگلي بود؟ يادته دقيقاً چي بهت گفت؟
به دست خطش كه ناگاه مي كني،
نمي ترسي؟

عشقِ تو يك مرده است.
اثر بودنش روي زمين مونده اما خودش زير پاي توه.
شايدم روي سرت؛ كنار صندليت؛ روي تختت؛ يا روبروي آينه.

اگه بتوني براي آخرين بار باهاش صحبت كني، چي مي گي؟ كدوم كارتو توجيه مي كني؟ بازم بهش مي گي كه تنهاش نمي ذاري؟
ازش نمي ترسي؟

اگه مي ترسي ديگه به اينجا سر نزن.
چون اين منم. همين جا هستم.
يك مرده؛
عشقِ تو؛
يك روح؛

خداحافظ



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:1  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

از هر دو طرف هم عذر مي خوام كه دير شد:


مهري عزيز،اين چيزهايي بود كه بايد زودتر از اين بهت مي گفتم اما دوست نداشتم با گفتنش ناراحتت كنم. اما الان كه نيستم، شايد بهتر بفهمي:
سراسر وجودم از پوچي و نا اميدي پر شده بود.
دليلي نمي ديدم كه حتي بخوام ببينمت؛ پس بهت گفتم نيا.
فكر مي كردم وقتي ببينمت، مي زنم زير گريه و دلم بخواد بغلت كنم و خب... شايد اين كارها عجيب بنظر مي رسيد.
اما ديگه تصميمم رو گرفتم. مطمئن شدم كه مي خوام برم، براي همين دوست نداشتم كه نبينمت. و واي كه چقدر خوشگل شده بودي....بزرگ شده بودي.
نمي دوني چقدر خوشحال شدم؛ اينقدر خوشحال كه دلم نمي خواست از پيشت برم...دلم مي خواست مي تونستم بيشتر توي بغلم مي گرفتمت.
به آرزوم رسيدم...
ولي اين خوشحالي هم مانع از رفتن من نمي شه.
حتي بغل كردنت....حتي مهربونيه هميشگيت...
بين خاطراتم خيلي چيزها هست كه در مورد تابستون پارسال دوست ندارم- از اونجا بود كه شروع كردم به عوض شدن- ولي روزهايي كه با تو بودم، تنها خاطراتِ خوش من از اون روزهاست.
تو هم يادت نره من كي بودم.
يادت نره كي بودي.
ولي يادت بره كي شدم.
يادت نره كجا رفتم.
آرزوي برگشتمو نداشته باش.
دوستت دارم                                                  
بدون امضا
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:29  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 




دليل و معنيش رو فقط اگه خودكشي كنيد مي فهميد.



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:0  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 




جالب بود؛

اصلا فكر نمي كردم روزِ آخر مي تونه يك همچين احساسي داشته باشه.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:47  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 



از ديشب كه آسمون فهميد كه اينبار جدي ام، يكسره باريد.

اما مثل اينكه الان ديگه عادت كرده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:44  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 




ببخشيد؛ گمش كردم....
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:35  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 



ببخشيد؛






اينبار هم احتمالاتم درست نبود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:30  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 




اولا خيلي خوبه كه الان همتون خوشحاليد و به يك جايي رسيديد.


همتونو دوست دارم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 13:19  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

در يك صبح سرد پاييزي... طي يك حادثه ي غير منتظره،دليلم را براي زندگي كردن از دست دادم







+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:29  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

ديگه برام معني نداري.
ديگه برام اهميت نداري.
اين فقط يك اجبارِِه.
همه اش يك دروغه.
يك كلاهِ
كلاهي اينقدر گشاد كه
روي سرِ هر دوتامون
جا مي شه و
جلويِ چشمامونو مي گيره كه
تا ابديت فقط همديگر رو ببينيم و
به خطا كردن ادامه بديم.



 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:34  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

هر بار حرفي مي زنم،
هر بار كه اشتباهي مي كنم،
مثلِ اينه كه قلبم صدبرابر مي تپه.
ترس برم ميداره.
حتي اگه حرفم راست بوده
و كارِ اشتباهم از روي عمد نبوده.
اين باعث مي شه حرفي نزنم و
كاري نكنم.
اما هر بار كه حرفِ نزده ام رو توجيح مي كنم و
براي كار نادرستم دليل ميارم،
خودش يك اشتباهِ ديگه است.
باعثِ ترس مي شه:
ترس از باور نشدن.
ترس از از دست دادن.
ترس از نااميد كردن.
دارم به تپشه تندِ قلبم و
ترسِ هميشگيم عادت مي كنم.
باز هم حرف مي زنم و
باز هم ناخواسته اشتباه مي كنم.



يك روز مي رسه كه
حرف اينقدر بزرگ مي شه و
اشتباه اينقدر توجيه نشدني كه
از ترسِ عاقبتش
قبل از صحبت كردن در موردش،
از ضربانِ بالاي قلبم مي ميرم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:20  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

امسال تابستونم گذشت و مدرسه شروع شد. ساعت  7 دوباره زنگ مي خوره و همه توي صف ها به رديف ايستادن. بعضي ها با هم حرف مي زنن و اگه توي تابستون همديگرو نديدن، شروع مي كنن به تعريف كردنه جالبترين اتفاقي كه تابستون براشون افتاده.
اما كسي ديگه به فكره اون تاب نيست كه تنها مونده و كسي نيست كه روش بشينه و تاب بخوره، بخنده و خودشو به جلو و عقب تاب بده و باد توي موهاش بوَزه.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:3  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

دوباره پاييز اومد.
 با صداي برگهاش و روزهاي ابريش و زنگ مدرسه و شبهاي بلند و چراغهاي روشن و صداي بارون و مرگ تدريجيِ درختاش.
و من مي مونم و زيبايي هاش و ترسهاش و آرزوي ديدن دوباره ي بهار و بازي با برگ ها و لذت بردن از رنگ ها و به دنبال خورشيد گشتن و زير بارون با يك چتر رفتناش!


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:34  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

يادمه از وقتي بچه بودم و تابستونا توي حياط هتل هما مينشستيم؛ يك مرد آروم و تنها و ميانسال بود كه اگه توي چشمشاي آبيش نگاه مي كردي لبخند زيبايي بهت مي زد.هميشه تنها بود و سيگارشو مي كشيد.
سالها گذشت تا فهميدم اين مرد، يك آدمِ بزرگ بوده.چه كارهايي كرده و دنيايي رو عوض كرده و تو دنياي ساكت خودش براي بقيه راه دنيا ها رو نشون داده.
نه دوستي داشته نه كسي جز مادرش كه او هم نزديك به 2 سال مي شه كه فوت كرده و كنار مقبره ي پدرش خاكِ. همون گنبدِ طلايي رنگي كه وقتي به سمتِ شانديز ميريم، سَرِ يكي از پيچ ها، در سمتِ راست ديده مي شه.
هميشه سر يك ساعت خاص به شكر يا كافه ي هتل هما 2 ميره و قهوه اسپرسو مي خوره و چند تا سيگار مي كشه.
و يكي از همين شب ها كه آروم راه خونه اش رو مثل هميشه پياده مي رفته، مرگ بهش نزديك ميشه و اون رو از دنيا مي بره.
دلم خيلي گرفته ولي شايد او به آرزوش رسيده و اونقدر تنها نيست، شايد الان پيش مادرشه.
روحش شاد.
     

      


 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:28  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

صبحِ زود از خواب بيدار شدم، از صداي آوازِ پرنده ها.
پرده ي اتاقمو كنار زدم و نورِ آفتاب مستقيماً توي صورتم خورد.
نسيمِ خنكي كه واردِ اتاقم شد، باعث شد كه بوي نرگس هاي توي گلدون رو بيشتر حس كنم.
تقويم رو نگاه كردم و نهم بود. روزي كه بعد از تموم شدنش، يك ماهِ ديگه براي رسيدنش انتظار مي كشم.
يك كاغذِ سفيد برمي دارم و شروع مي كم به نوشتنِ اين جملات.
آره، همينهايي كه الان توي كاغذِ توي دستته و داري مي خوني! احتمالاً دقيقاً بعد از اينكه ازت خداحافظي كردم. چون طاقت نداري! دوست داري بدوني اينبار توي يك تكه كاغذ چي برات نوشتم.
و باز فكر مي كني: اي شيطون، تو از كجا فهميدي؟ و باز هم مثلِ هميشه در جواب خواهي شنيد: مي دونم ديگه..!
فقط خواستم بدوني امروز هم يك روزِ زيبا بود. مثلِ بقيه ي روزهايي كه تو برام زيبا كردي؛ با حرفها، صداي دلنشين و نگاهِ عميقت.
امروز هم يك روز از روزهاي زندگيِ من و تو بود كه سپري شد. ولي نه، يك روز به روزهاي عمرمون اضافه شد، چون زيبا گذشت و ارزشمند بود.
امروز گذشت ولي باز هم روزهاي اينچنين خواهيم داشت،
چون هنوز دوستت دارم
چون هنوز دوستم داري
و هنوز به هم تعلق داريم
تا ابد
                  پري ناز                                          



 
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

اين يكي رو به هيچ كس نمي گم. براي خودم نگهش مي دارم.
شايد يك روز اينم مثل بقيه براورده بشه.
اما خب از ستاره ها و ماه و باد پاييزي كه نمي شه پنهانش كرد، ميشه؟


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:4  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

من بودن با او را نمي خواهم.
برايم زندگي كردن در خاطراتش زيباست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

تو از من در مورد آينده سوال كردي و من برات 10 كارت كشيدم،
از من خواستي عينِ واقعيت رو برات بگم. پس قوي باش و گوش كن:




 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:1  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 






من يك رازِ كوچولو توي قلبم دارم.
نمي خوام به خودت بگم چون يك نقشه دارم!
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:34  توسط پپری کوچولویه زمینی  | 

توجه توجه!

بچه ها٬ یکی از دوستای عزیز من٬ هما داستانِ خیلی خیلی خوشگلشو گذاشته توی یک وبلاگ که همه بتونن مثل ما ازش لذت ببرن.

حتما برید ببینید. واقعا سرگرم کنندست. تازه.....منم توی داستان هستم ولی خب بگذاریدش روی حسابِ تشابهِ اسمی....

توی سایت های همکار آدرسشو گذاشتم.

با تشکر           پری ناز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:5  توسط پپری کوچولویه زمینی  |