از هر دو طرف هم عذر مي خوام كه دير شد:
مهري عزيز،اين چيزهايي بود كه بايد زودتر از اين بهت مي گفتم اما دوست نداشتم با گفتنش ناراحتت كنم. اما الان كه نيستم، شايد بهتر بفهمي:
سراسر وجودم از پوچي و نا اميدي پر شده بود.
دليلي نمي ديدم كه حتي بخوام ببينمت؛ پس بهت گفتم نيا.
فكر مي كردم وقتي ببينمت، مي زنم زير گريه و دلم بخواد بغلت كنم و خب... شايد اين كارها عجيب بنظر مي رسيد.
اما ديگه تصميمم رو گرفتم. مطمئن شدم كه مي خوام برم، براي همين دوست نداشتم كه نبينمت. و واي كه چقدر خوشگل شده بودي....بزرگ شده بودي.
نمي دوني چقدر خوشحال شدم؛ اينقدر خوشحال كه دلم نمي خواست از پيشت برم...دلم مي خواست مي تونستم بيشتر توي بغلم مي گرفتمت.
به آرزوم رسيدم...
ولي اين خوشحالي هم مانع از رفتن من نمي شه.
حتي بغل كردنت....حتي مهربونيه هميشگيت...
بين خاطراتم خيلي چيزها هست كه در مورد تابستون پارسال دوست ندارم- از اونجا بود كه شروع كردم به عوض شدن- ولي روزهايي كه با تو بودم، تنها خاطراتِ خوش من از اون روزهاست.
تو هم يادت نره من كي بودم.
يادت نره كي بودي.
ولي يادت بره كي شدم.
يادت نره كجا رفتم.
آرزوي برگشتمو نداشته باش.
دوستت دارم
بدون امضا
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 14:29

سري آخرين گفته ها: راز!
دليل و معنيش رو فقط اگه خودكشي كنيد مي فهميد.
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 14:0

سري آخرين گفته ها: اين يكي هم شايد عجيب نباشه!
جالب بود؛
اصلا فكر نمي كردم روزِ آخر مي تونه يك همچين احساسي داشته باشه.
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 13:47

سري آخرين گفته ها: كارش عجيب نيست!
از ديشب كه آسمون فهميد كه اينبار جدي ام، يكسره باريد.
اما مثل اينكه الان ديگه عادت كرده!
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 13:44

سري آخرين گفته ها: شماره سه!

ببخشيد؛ گمش كردم....
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 13:35

سري آخرين گفته ها:آخرش همينجاست !

ببخشيد؛
اينبار هم احتمالاتم درست نبود!!!
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 13:30

سري آخرين گفته ها: نگي نگفتي!
اولا خيلي خوبه كه الان همتون خوشحاليد و به يك جايي رسيديد.
همتونو دوست دارم!!
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت: 13:19
در يك صبح سرد پاييزي... طي يك حادثه ي غير منتظره،دليلم را براي زندگي كردن از دست دادم
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت: 14:29
ديگه برام معني نداري.
ديگه برام اهميت نداري.
اين فقط يك اجبارِِه.
همه اش يك دروغه.
يك كلاهِ
كلاهي اينقدر گشاد كه
روي سرِ هر دوتامون
جا مي شه و
جلويِ چشمامونو مي گيره كه
تا ابديت فقط همديگر رو ببينيم و
به خطا كردن ادامه بديم.
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت: 13:34

مرگ از ترس!
هر بار حرفي مي زنم،
هر بار كه اشتباهي مي كنم،
مثلِ اينه كه قلبم صدبرابر مي تپه.
ترس برم ميداره.
حتي اگه حرفم راست بوده
و كارِ اشتباهم از روي عمد نبوده.
اين باعث مي شه حرفي نزنم و
كاري نكنم.
اما هر بار كه حرفِ نزده ام رو توجيح مي كنم و
براي كار نادرستم دليل ميارم،
خودش يك اشتباهِ ديگه است.
باعثِ ترس مي شه:
ترس از باور نشدن.
ترس از از دست دادن.
ترس از نااميد كردن.
دارم به تپشه تندِ قلبم و
ترسِ هميشگيم عادت مي كنم.
باز هم حرف مي زنم و
باز هم ناخواسته اشتباه مي كنم.

يك روز مي رسه كه
حرف اينقدر بزرگ مي شه و
اشتباه اينقدر توجيه نشدني كه
از ترسِ عاقبتش
قبل از صحبت كردن در موردش،
از ضربانِ بالاي قلبم مي ميرم.
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت: 13:20

تاب ها بازم خالي مي مونن...
امسال تابستونم گذشت و مدرسه شروع شد. ساعت 7 دوباره زنگ مي خوره و همه توي صف ها به رديف ايستادن. بعضي ها با هم حرف مي زنن و اگه توي تابستون همديگرو نديدن، شروع مي كنن به تعريف كردنه جالبترين اتفاقي كه تابستون براشون افتاده.
اما كسي ديگه به فكره اون تاب نيست كه تنها مونده و كسي نيست كه روش بشينه و تاب بخوره، بخنده و خودشو به جلو و عقب تاب بده و باد توي موهاش بوَزه.
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت: 22:3

پاييز
دوباره پاييز اومد.
با صداي برگهاش و روزهاي ابريش و زنگ مدرسه و شبهاي بلند و چراغهاي روشن و صداي بارون و مرگ تدريجيِ درختاش.
و من مي مونم و زيبايي هاش و ترسهاش و آرزوي ديدن دوباره ي بهار و بازي با برگ ها و لذت بردن از رنگ ها و به دنبال خورشيد گشتن و زير بارون با يك چتر رفتناش!
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت: 15:34

به ياد او
يادمه از وقتي بچه بودم و تابستونا توي حياط هتل هما مينشستيم؛ يك مرد آروم و تنها و ميانسال بود كه اگه توي چشمشاي آبيش نگاه مي كردي لبخند زيبايي بهت مي زد.هميشه تنها بود و سيگارشو مي كشيد.
سالها گذشت تا فهميدم اين مرد، يك آدمِ بزرگ بوده.چه كارهايي كرده و دنيايي رو عوض كرده و تو دنياي ساكت خودش براي بقيه راه دنيا ها رو نشون داده.
نه دوستي داشته نه كسي جز مادرش كه او هم نزديك به 2 سال مي شه كه فوت كرده و كنار مقبره ي پدرش خاكِ. همون گنبدِ طلايي رنگي كه وقتي به سمتِ شانديز ميريم، سَرِ يكي از پيچ ها، در سمتِ راست ديده مي شه.
هميشه سر يك ساعت خاص به شكر يا كافه ي هتل هما 2 ميره و قهوه اسپرسو مي خوره و چند تا سيگار مي كشه.
و يكي از همين شب ها كه آروم راه خونه اش رو مثل هميشه پياده مي رفته، مرگ بهش نزديك ميشه و اون رو از دنيا مي بره.
دلم خيلي گرفته ولي شايد او به آرزوش رسيده و اونقدر تنها نيست، شايد الان پيش مادرشه.
روحش شاد.

نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت: 22:28

براي او
صبحِ زود از خواب بيدار شدم، از صداي آوازِ پرنده ها.
پرده ي اتاقمو كنار زدم و نورِ آفتاب مستقيماً توي صورتم خورد.
نسيمِ خنكي كه واردِ اتاقم شد، باعث شد كه بوي نرگس هاي توي گلدون رو بيشتر حس كنم.
تقويم رو نگاه كردم و نهم بود. روزي كه بعد از تموم شدنش، يك ماهِ ديگه براي رسيدنش انتظار مي كشم.
يك كاغذِ سفيد برمي دارم و شروع مي كم به نوشتنِ اين جملات.
آره، همينهايي كه الان توي كاغذِ توي دستته و داري مي خوني! احتمالاً دقيقاً بعد از اينكه ازت خداحافظي كردم. چون طاقت نداري! دوست داري بدوني اينبار توي يك تكه كاغذ چي برات نوشتم.
و باز فكر مي كني: اي شيطون، تو از كجا فهميدي؟ و باز هم مثلِ هميشه در جواب خواهي شنيد: مي دونم ديگه..!
فقط خواستم بدوني امروز هم يك روزِ زيبا بود. مثلِ بقيه ي روزهايي كه تو برام زيبا كردي؛ با حرفها، صداي دلنشين و نگاهِ عميقت.
امروز هم يك روز از روزهاي زندگيِ من و تو بود كه سپري شد. ولي نه، يك روز به روزهاي عمرمون اضافه شد، چون زيبا گذشت و ارزشمند بود.
امروز گذشت ولي باز هم روزهاي اينچنين خواهيم داشت،
چون هنوز دوستت دارم
چون هنوز دوستم داري
و هنوز به هم تعلق داريم
تا ابد
پري ناز

نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت: 15:56

آرزوي ابدي
اين يكي رو به هيچ كس نمي گم. براي خودم نگهش مي دارم.
شايد يك روز اينم مثل بقيه براورده بشه.
اما خب از ستاره ها و ماه و باد پاييزي كه نمي شه پنهانش كرد، ميشه؟
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت: 22:4

و حال بر زبان آوردن اينها هم فايده اي ندارد
من بودن با او را نمي خواهم.
برايم زندگي كردن در خاطراتش زيباست
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت: 14:21

پيشگويي
تو از من در مورد آينده سوال كردي و من برات 10 كارت كشيدم،
از من خواستي عينِ واقعيت رو برات بگم. پس قوي باش و گوش كن:
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت: 12:1

راز
من يك رازِ كوچولو توي قلبم دارم.
نمي خوام به خودت بگم چون يك نقشه دارم!
ادامه مطلب
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت: 14:34

چقدر زود دیر شد
توجه توجه!
بچه ها٬ یکی از دوستای عزیز من٬ هما داستانِ خیلی خیلی خوشگلشو گذاشته توی یک وبلاگ که همه بتونن مثل ما ازش لذت ببرن.
حتما برید ببینید. واقعا سرگرم کنندست. تازه.....منم توی داستان هستم
ولی خب بگذاریدش روی حسابِ تشابهِ اسمی....
توی سایت های همکار آدرسشو گذاشتم.
با تشکر پری ناز
نوشته شده توسط پپری کوچولویه زمینی در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت: 23:5